آقا جون
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
 
آرشیو
 
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
ز گهواره تا گور دانش بجویید...!

آقاجون من یا ما از همان دوران کودکی به دنبال کسب علم و دانش بود.

علی رغم اینکه در همان دوران عقیده ی بسیاری از افراد به درس نخواندن کودکان در مکتب خانه ها(مدرسه ی امروزی) بود ولی پدر بزرگ ما* با سختی ها و موانع سر راه خودمبارزه کرد و مشغول به درس خواندن شد.

به نقل از مادر بزرگم(زن آقاجون) : پدر آقاجونم با درس خواندن وی مخالف و به او کار کُرپه چرونی(چوپانی)را واگذار کرده بود امّا او در تربه(خورجین)خود کتاب و دفتر گذاشته و همراه خود می برد.ولی با گوسفندان چیکار میکرد که نمیدانم،اصلاْ بی خیال این موضوع،امّا در هر صورت آنها را میگذاشت و به مکتب خانه می رفت و بعد از گذشت مدتی پدر و مادر خویش را مجبور کرد وی را به مکتب خانه بفرستند.

بعد از مدّتی نزد حاج آقا طاهری** ادامه ی تحصیل داد و سپس به تهران رفت و بعد از فراگیری علم روحانی شد و در مساجد مشغول به روضه خوانی و پیشنمازی شد.

خلاصه هنوزم که هنوزه ام که آقاجون ما زنده است وقادر به خواندن و نوشتن است.دست از کتاب خواندنو مطالعه بر نمی دارد و اگر یک کتاب قطور را به او بدهی در عرض کمتر از یک هفته آن را تمام می کند و اگر بعضی از افراد نیاز به اطلاعاتی در مور آن کتاب یا  هر کتاب دیگری که خوانده است داشته باشند علاوه بر آنکه به طور شفاهی و از حفظ در مورد آن موضوعشان توضیح می دهد بلکه اگر لازم بداند در مورد آن مطلب یادداشت برداری هم میکند.جالب اینجاست که با کهولت سنّی که دارد امّا قدرت حافظه و  به خاطر سپردن بالایی دارد.بنده گمان میکنم که وی تا آخرین قطره ی خون خود مشغول به خواندن می باشد(إنشا اللّه تا سنّ ۱۴۰ سالگی).


 

       <<<<<<<<<<<تا خون در رگ اوست علم و دانش راهنمای اوست>>>>>>>>>>>

 


*به گفته ی امام خمینی((نگویید من،بگویید ما،که این من شیطان است))

**پیشنماز شهرستان ورامین

 

برای اثبات یادداشت های خویش به تصاویر زیر توجّه کنید.

نوشته شده توسط  Mrkh


 
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
یک روز بدون مطالعه...

شاید یکی از بهترین خاطرات من با آقا جون مربوط می شه به سیزده بدر سال ۸۶ ...

به همراه فامیل مادری تصمیم گرفته بودیم به مرغداری آقاجون بریم...

تو فصل بهار می شه نتیجه ی اون همه زحمت آقاجونو تو مرغداری دید؛ درخت های انار و انجیر که پر از شکوفه ان و تو با دیدنشون فکر می کنی چقد محصول می دن!! ولی همیشه قبل از شروع فصل میوه چینی کار میوه چینی به اتمام می رسه.. زمین های زراعی که محصولشون بادمجون و خیارقلمیه.. و کمی اون طرف تر سالن های مرغداری و در کنار اون ها استخری خالی که پر از خاطرات دوران کودکیه...

به مادر جون و آقا جون هم پیشنهاد دادیم با ما بیان؛ آقاجون قبول کرد...

بماند که چه لحظات خوبی در کنار آقاجون داشتیم ... اون روز یه اتفاق باور نکردنی به وقوع پیوست و واقعه از این قرار بود که:

آقاجون که مثل همیشه کتابشو با خودش اورده بود در طول روز اصلاً لای کتابشو باز هم نکرد !! کی می تونه فکرشو بکنه آقا جون یه روز رو بدون خوندن کتاب سپری کنه؟؟؟

مریم؛ نوه ی پسری...


 
پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386
...!

۴۰ روز گذشت ... خیلی ناراحت شدم ... وقتی فهمیدم ... والله از شما چه پنهون نه به خاطر عمو

مشت عبدالله !  مشیّت الهی که چرا و چطور نداره... هممون رفتنی هستیم! 

من فقط و فقط به خاطر آقا جون ناراحت شدم . وقتی یادم می افتاد اون الان ناراحته , دلم هرّی

می ریخت پایین ...خیلی این داداششو دوست داشت!

اما من اصلا یادم نمیاد عمو مشت عبدالله رو برای آخرین بار کی دیدم ...

آخرین بار عید کدامین سال بود آیا ؟؟؟

نمی دونم ...

ولی خوب یادم هست که اون موقع ها  ...

 

 

 

(تا همین جا مجاز بود)

 

 

 

نوه سومی .... زهرا !


 
دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
...!

به خبری که هم اکنون از خبر گذاری پر سرعته چیزی شبیه خطوط ADSL ه عمه مریم به دستم رسید چشم فرا دهید :

روح پاک برادر بزرگ آقا جون ...آقای عمو مشت عبدالله ... به ملکوت اعلا پیوست ...!
 

                                        روحش شاد و یادش گرامی...!  

                                                                  

  


 
شنبه 28 مهر ماه سال 1386
آقا جون!!

می خواستم از عید فطر امسال تعریف کنم ... و از آقاجون بگم ... دیدم حیفه یه ساعت اینجا چیز بنویسم و آخرش هم هر چیزی که خونده باشید حاصل برداشت های شخصی من باشه! ترجیح دادم این رو براتون بذارم ... گوش کنید تا بفهمید چرا ماها یه آقاجون می گیم ... صد تا آقاجون از دهنمون در می آد!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 5555


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها